فصل اول
نظري به علم و پيشرفت فكري در نيمهٴ اول سدهٴ دوازدهم
الف. مقدمه
پايان سدهٴ يازدهم، نقطهٴ عطفي در تاريخ بشريت بود. از پايان سدهٴ هشتم تا پايان سدهٴ يازدهم، غالب رهبران فكري از مسلمانان بودند، و پيشروترين آثار به عربي نوشته شده بود. گزاف نيست اگر گفته شود كه در اثناي اين سه سده زبان عربي ناقل اصلي فرهنگ بود.
ولي با شروع عصري كه اينك، بدان رسيدهايم اين اوضاع بهطور بارزي عوض شده بود.
همچنانكه در اين فصل و فصلهاي بعدي خواهيم ديد، هنوز دانشمندان بزرگي در ميان مسلمانان بودند، چنانكه در اين فصل و فصول بعدي خواهيم ديد؛ ولي رفتهرفته ظهور چنين دانشمنداني در ميان مسلمانان امري استثنايي ميشد. نهضت علمي كه رهبري خود را مرهون مسلمانان بود، با شور كمتري رشد ميكرد و گسترش آن در پي گرايش به كلامي فروكش ميكرد.
روح آن از درون و بيرون آسيب ميديد. در آن اثنا، مساعي يهوديان و مسيحيان نيرو و كيفيت روزافزوني مييافت. گويي چنانبود كه روح الهامبخشي كه بزرگترين كاميابيهاي فكري مسلمانان را پديد آورده بود، زير فشار راستكيشي متعصبانه به اذهان دانشمندان يهودي و مسيحي رانده ميشد.
اگر چنين باشد، در واقع در سدهٴ دوازدهم، ديگر نميتوان از برتري اسلامي يا عربي حرفي زد، بلكه از برتري ديگري هم نميتوان چيزي گفت. اين عصر منحصراً عصر انتقال بود. آثار مكتوب با سريعترين وضع ممكن از يك گروه انساني به گروه ديگر منتقل ميشد.
لحظهاي چشمان خود را ببنديم و بكوشيم مسائل را بهشكل سادهتري در نظر آوريم، آنچنان كه از اين فاصلهٴ زماني بسيار دور ميتوان آنها را به صورتي خيالي تصور كرد: كالسكهٴ باشكوهي كه عاليترين آمال و شريفترين افكار بشر را حمل ميكند، ايستاده است تا در كنار قهوهخانهاي اسبانش را عوض كند. از كالسكهرانان مسلمان سالخورده سپاسگزاري ميشود و